یکماه پیش وقتی داشتم برای یاسین مطلب مینوشتم هیچ وقت خواب هم نمیدیدم به این زودی مصیبت دیگه ای سراغ ما بیاد.
شنبه پیش ساعت 9 شب:
تلفن زنگ خورد ومادرم با حالت گریه گفت زود بیا خونه
فکر کردم دوباره حال بابام بدشده با سرعت رفتم سمت خونه
باورم نمیشد
مادرم گفت: پسرعموم فرزاد باخانومش رفتن دریا و.....
اینباردریا ماروداغدارکرده بود؛
داغ بزرگتر اینکه جسداونها هم برنگشته بود دوروزبعد جسد خانومش اومده بود لب ساحل اما فرزاد.....
دیگه داشتیم دیونه میشدیم ؛یک هفته شده بود
بالاخره خدا جواب دل ما رو داد وجسد فرزاد وسط دریا پیداشد....
لازم دیدم تو خلوت دلم از همه اونهایی که از وقتی شنیدن با ما همدردی کردند؛همه اون دوستهای با معرفتی که از وقتی شنیدند کاروزندگی رو ول کردند و رفتند تو سواحل شمال دنبال جسد گشتند؛همه عزیزانی که تو مراسم تشیع وتدفین کنار ما بودند و...تشکرکنم وآرزوکنم که بتونیم تو شادیهاشون خدمتگزارشون باشیم |